ذبيح الله صفا

1331

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

از جملهء منتخباتيست كه از ديوان او ترتيب يافته و پيش ازين دربارهء آنها سخن گفته‌ام . اين نسخهء ديوان نورس به ظن غالب به خط اوست زيرا هم در متن ديوان گاهى دست برده و شعر افزوده است و هم در حاشيهء صفحه‌ها بقلم ريزتر از متن و نيز در پايان ديوان قصيده‌ها و غزلها و قطعه‌هاى تاريخ‌دار اضافه كرده است ، با خط بسيار زيباى نستعليق و شكسته تعليق . شيخ محمد على حزين او را در تذكرهء خود بدينگونه معرفى كرده است : « نورس دماوندى محمد حسين نام داشت . خط نستعليق نيكو مىنوشت ، خاصه هرگاه قلمش اندكى خفى بود ، بشاعرى مشهور و عمرى به آن پيشه مغرور ، و از اماثل خود كمى نداشت ليكن بلاغت و حلاوت سخن نصيبى است شگرف كه هركس را ميسر نيايد و هر مرغكى انجير نخايد . در حضور نورس مذكور مير نجات مىگفت كه : خوشنويسان اين را شاعر مىدانند و شعرا اين را خوشنويس ! در اصفهان مقام نموده بشاعرى و خوشنويسى زندگانى سپرى ساخت » . داورى معاصران نورس دربارهء او هرچه بوده باشد مانع بيان اين حقيقت نيست كه اين شاعر خلاف بسيارى از معاصران خود تمايلى شديد ببازگشت به شيوهء شاعران قديم نشان داده است ، چه در قصيده و چه در غزل ، به نحوى كه بايد او را در اين راه بازگشت از جملهء پيشتازان شمرد ، اگرچه از آغاز آن راه چندان تجاوز نكرده باشد . سخنش بيشتر منتخب و استوار است . ازوست : جلوه ده در جام مى ساقى عذار ساده را * بى خود از كيفيت ديدار خود كن باده را پنجهء خورشيد سازد خشت بالين زير خاك * هركه دست از مهر گيرد مردم افتاده را دست تاراج خزان كوتاه از سرو سهى است * شد تهىدستى حصار عافيت آزاده را بىحضور اوقات خود را صرف كردن ابلهى است * زندگى چون مرگ باشد تن بغفلت‌داده را از براى سجده‌اش در قبلهء افتادگى * بر زمين هر نقش پا محراب باشد جاده را در كمينگاه ريا زاهد پى خونريز عام * نطع و ريگ خود شمارد سبحه و سجاده را گلشنش گلخن بهارش دى بهشتش دوزخست * نورس از يار و ديار خويش دورافتاده را *